روزهای اینطوری می دونم که باید زمان بگذره می دونم که دمی بعد فراموش می کنم و مدام با خود می گم فردا که بشه بهتر شدم و پس فردا بهترتر. ولی همیشه در همین روز اول خستگی با خودم فک می کنم کاش می شد رفت تو کما و اون دوسه روزی که باید برای خوب شدن حال صبر کنم رو در کما بگذرونم و وقتی بیدار میشم روز از نو باشه. تحمل این دوسه روزی که خستگی جلوی چشمم ایستاده و خیره شده بهم سخته. و من تمام تلاشم رو می کنم که چشمم رو به چیزهای دیگه بدوزم تا زمانی که رختش رو بربکشه و بره و من باز بتونم آسوده به هر وری نگاه کنم
برچسب:
نویسنده: کیارش اکبرینژاد